لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها
دل نوشته هاي يك ارديبهشتي
تا حرف من پذيرد آخر كه زندگي؛ رنگ خيال، بر رخ تصوير خواب بود. دل را به رنج هجر سپردم،ولي چه سود چشمم نخورد آب از اين عمر پر فرود اين خانه را تمامي پي روي آب بود. خوب زمانه به خود رنگ دوامي نديد ليكن كسي ز راه مددگر گرفت دست ، آري ، همه از پي، فريب سراب بود... دلم براي تو كه رفتي تنگ است نديمت زياد... اما به تعداد لبخند های بی شمارت دلتنگم اشك ميريزم درسوگ وداعت ،به اندازه ي دل دريايت كه سيراب كندگلدان جاودانت را، شايد كه دوباره برويي از خاك سرد اي مهربانترين مهربان مردِ روزگارحزين خوب بخاطر دارم دستان پر مهرت را كه نوازشگر خاطر خشكيده ام بود در ديار غريب بلورنگاهت در سر سراي دلم، جاويدانست می دانم اکنون سوار بر بال فرشتگانی دستی برایم تکان بده ، این آخرین دیدارست چون گيسوان خورشيد ،نوازشگر خاطراتت مي مانیم اي چو همتاي نامت جاودان "علي جان" پ.ن: "به یاد زنده یاد علی تحریری مردی که از نجابت و خوش رویی همتا نداشت.روحش شاد" دور از خود ايستاده ام به خود از دور مي نگرم... نمي دانم كه خودم هستم يا نه؟ افق مقابلم را غروب خورشيد فرا گرفته است از دور مي نگرم، نمي دانم خورشيد غروب مي كند يا من... كاش مي دانستم ، كاش گرچه از دانسته هايم پشيمانم . دل سپردم به فردايي كه غرق تنهاییست جان مي سپارم در آغوش خاكي سرد، در حسرت آفتاب... پرنيان خيالم، آسوده بخواب!خورشيد در راه است...
| Design By : Night Skin |

