لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها
دل نوشته هاي يك ارديبهشتي
خودم راتسلي دادم . با ايستادن در برابر پنجره و چشم دوختن به گياهاني كه آفتاب برآنها مي تابيد. خوشحالم كرد، واين اشتياق را در من برانگيخت كه دوباره بذر نو بكارم. اينكه زمين دلم را شخم بزنم وآبادش كنم. اكنون آبادي دلم ميزان خورشيدي گرم وسوزان است. يادت هست ؟ هرجا را كه نگاه ميكردم چيزي جز بيابان بي آب و علف نمي ديدم.آهي مي كشيدم مي گذشتم. ترسم را در پشت سرم جا گذاشتم.... جلوترآمدم وقتي از نزديكتر نگريستم مسير آبي را يافتم كه به درياي نور ختم ميشد.سرزمين من اكنون ديار خورشديست ،كه تاريكي درآن؛ جز سايه ي درختان نيست... فقط به خاطر تو دیگه سیاه نمی نویسم تویی که دنیای منی... شايد که امروز دریچه ای به روشنی و شادی های فردایمان باشد ارديبهشتي آزادي را دوست داشت. ارديبهشتي دنبال بهشت گمشدش بود. بهشتي كه اون دنبالش بود، راهش خيلي دوربود. ارديبهشتي رفت و رفت و رفت. اونقدر رفت، تا خودش رو هم گم كرد. اون ديگه يه ارديبهشتي نبود. اون ديگه هيچ وقت دنبال بهشتش نرفت. ارديبهشتي فقط رفت و رفت... (عكس :س.كبيري) درآن زمان كه سكوت زندان هزاران بغض نهفته من است. گونه هاي خيس،از خون جگرم رسوايم مي كند. رسواييم رادر قفسي سپيد با كلمات سياه پنهان مي كنم، تا كلمات؛ رازدار سِرهاي نهفته ام، دراين سراچه پرغبار دنياي بي كسي، باشند... 


| Design By : Night Skin |

