تبليغاتX
لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها


لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها

دل نوشته هاي يك ارديبهشتي

 

پر از حرفم، اما

حرف هایم را سکوت میکنم...

حق داری !

من غرق تاریکیم...

 چه انتظاریست 

دیده شدن در این تاریکی ؟!!

چه بیهوده انتظاریست،

جلو آمدن دستی برای کمک .

 چه بیهوده انتظاریست،   تنها نماندن...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 
 
"گفتا من از تُرنجم که اندر جهان نگُنجم
 گفتم به از ترنجی ، لیکن به دست نیایی
 گفتا تو از کجایی ، که آشفته این و آنی
 گفتم منم غریبی ، کز شهر آشنایی
 گفتا سر چه داری ، کز سر خبر نداری
 گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
 گفتا به دلربایی ما را چگونه بینی
 گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
 گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
 گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
 گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
 گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید "
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 

سر آن دو راهي بالا دست
       همان سمتي كه صبحدم
  خورشيد بيرون مي آيدو
   ماه مي رود
                   منتظرم...
 
 
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |


Design By : Night Skin