لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها
دل نوشته هاي يك ارديبهشتي
بوی خاک دوست داشتم همچون برگ چسبيده به شاخه درخت هميشه با تو باشم وتنها مرا زردي خزان و سرماي زمستان از تو جدا كند. دوست داشتم هميشه برگي باشم براي تو كه نسيم زندگي ،شادي بخش باشد براي من و تو در اوج خلوت كودكانه ام… دوست داشتم ثانيه- ثانيهاي عمرم همچون دانه هاي اشكم در وجودت رخنه كند. دوست داشتم ، توباشي تا ابد… بياد مياورم صداي كفشهايش را در كوچه هاي پاييز!!! زماني كه دوان دوان؛ همراه باشيطنتهايي كودكانه كه شكوفه لبخند را بر چهره خسته وغبار گرفته از رنجو درد روزگار شكوفا مي كرد، به استقبالش مشتافتم تاآغوش گرمش را ،همچون بال فرشتگان برايم بگشايد…. زماني راكه با بوسه اش ،گرماي محبتش را در وجودم مي دميد… گل از گل وجودم مي شكفت!!شيرينيش را هنوز به خاطر دارم !!! زلالي نگاهش را كه در را ه مدرسه كه نفس به نفس، با من قدم ميزند… گرمي دستانش را فراموش نمي كنم ،كه هر روز كمرنگ تر از روزي ديگر دستان رنجيده و پر از اندوه مرا، براي آرامش قلبم با تمام وجودت مي فشردي.. سوسو هاي نگاهت را ،در آن روزهاي سبز بهاري، كه گويي خزاني دوباره را برای دل كوچك و پژمره ام به سوغات مي آورد…. لبخندت را در روز ها ی سخت بيماري …وسردي دستانت رادر روز وداع... زماني كه سردي خاك؛ منو تورا تا قيامت به آروزي ديدارهم چشم انتظار گذاشت. سالها گذشته اما همه را به خاطر دارم…می دانی؟! زندگي را دوست داشتم، زماني برايم زندگي بود؛ وقتي بابا بود
| Design By : Night Skin |

