لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها
دل نوشته هاي يك ارديبهشتي
کاش تمام زندگی را بهاری بود حتی از پشت شیشه. با هر سپیده طراوت می دمید ، به ریه های غبار گرفته. کاش درخشش قندیل های یخی ، قلب سلولهای تنهایی مان را می شکافت. اکنون فریادی شده ایم ، از بی کسی ها. روزگار را میبینی؟ خواستیم آواز پرستو از بر کنیم ، غار غار کلاغ ها بر لفظمان چیره شد ! خواستیم ستاره ای باشیم، سایه ای شدیم در قابی شکسته . و عاقبت ... فریاد شده ایم از بی کسی ها . پ.ن : این شعر و اصلا دوست ندارم نمی دونم چرا؟! سال بد سال اشک سال شک سال روزهای دراز و استقامت کم. سالی که غرور گدایی کرد . من عشق را در سال بد یافتم که می گوید مایوس نباش من امیدم را در یاس یافتم مهتاب را در شب عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که خاکستر می شدم گر گرفتم . زنده گی بامن کینه داشت من به زندگی لبخند زدم ،خاک با من دشمن بود من بر خاک خفتم،چرا که زندگی ، سیاهی نیست چرا که خاک خوب است. من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم و دنیا مرا نفرین کرد وسال بد در رسید : سال اشک من ، سال تاریکی ... *شاملو* ستاره اندوه در سیاهی شبهایم می درخشد یکدم دوریم را طاقت ندارد! گویی سالهاست خیره خیره بر من می نگرد!!! پروردگارم چشمهایم را برهم نه دستانم را بردست گیر و مرا پیش ستاره ام درهفتمین آسمان ببر دلم بسی تنگ است. واندوهی جان فرسا لرزه ای را چون بید مجنون بر دلم انداخته که تمام زندگی ام را در تلاطم خود میلرزاند ...



| Design By : Night Skin |

