لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها
دل نوشته هاي يك ارديبهشتي
وقتی دلم می خواهد، زمین خانه ابدی من باشد در اعماق وجودش تنها فوران آتشفشانی را احساس می کنم که مذابش، وجود فرو خفته آدمهاست ! می سوزم از داغی نه، از سرخی آتش! از شکوه آسمانی که نابودیم را با نگاه ، سکوت می کرد و... قطره ای نگریست تا خاموشم کند! سوختم. ساختم... زندگی را من ... ؟؟؟ همه چیز حرف شد. کلمه شد ! فقط سکوتست، که باقی مانده است . میبینم که مثل کلمات آرام آرام . قدم میزنم ... در تنهایی سکوت ورق می خورند روزها ... تنها در خاطر جهان رسوب می کند و دنیا ، روزی به جای ما همه چیز را فراموش خواهد کرد !!! کاش خیال مرا باد می برد و هرتکه از آنرا برخاری می آویخت کاش خیال مرا باد میبرد تا دیار دور تا خیال ... تو رویا هایم را به تماشا نشستی و من تو را صدا میزدم نگاه تو چه وسیع بود که دریاها در آن موج میزد و اشکهایم چون دیوانه های سرگردان سوی تو روانه می شدند ... 

| Design By : Night Skin |

