تبليغاتX
لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها


لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها

دل نوشته هاي يك ارديبهشتي

پوچ!

 

می خواهم بگویم

 که وقتی زمین خشکیده است!

درخت ها بر آسمان می رویند و زمین آرزوی درختان را می کشد ،به جای باران.

بگویم که آسمان به رنگ دریاست و امواج نقش ماهیهای رنگ رنگ را روی ماسه ها نقاشی می کنند...

. امان ازآن زمان که طوفان بومهای رنگیشان را متلاطم میکند

می خواهم بگویم که گنجشکها آرزو دارند جوجه هاشان را در آغوش بفشارند و  شیره جان بنو شانند!!

و من آرزو دارم بوفی باشم در دل شب از شرم بندگان روشنایی و در خود، به پرواز آیم.

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

در بینهایت پروازها دز آخرین منزل کهکشان ها ...

تنها تر ار امید برای او نشانی نمانده بود

آن هنگام که شکوفه در آغوش شاخه های درختان می شکفت

آسمان از شوق اشک می ریخت و

 هزار دستان به عشق یار می سرود

در دل کویر جوانه ای را نای روییدن نبود !

 

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

ستاره

   

 

 آن هنگام که نقش خیالی می کشم...

با رویا جان می بخشم

  به آنچه تاکنون نبوده است چنین آزادو بی ریا !

                        اکنون  

  آسمان جادوی مهتاب را بر رخ می کشد و،

  آفتاب کیسه های زر

     چراغها خاموش!      

  من امروز قلکی پر از ستارهای روشنایی دارم.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |


Design By : Night Skin