تبليغاتX
لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها


لالایی ها . افسانه ها . دروغ ها

دل نوشته هاي يك ارديبهشتي

آرزوهایم کجاست!

 

کودکی همیشه گریان.

           ظلمت و سیاهی غربت و تنهایی...

        زخمهایی بر دل

زجه هایی ازدخمه ی درون.

   شمشیر هایی از رو کشیده...

درهایی به سوی دیوار.

          دیوارهایی از سنگ خارا.

 زمینی بدون آسمان

خورشیدی در قفس !

نفسهای بدون اکسیژن

             فریاد پروانه ای در کمندعنکبوت...

 

افسوس!

 همه ی عالم ما ناشنواست.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

به دنيا لبخند بزن.زندگي زيباست.

  بخند!   پرنده مردنيست.

كسي كه بهشت را به زير پاي خود دارد،

زندگي را چون جهنمی جذاب تر مي كند.

به دنيا لبخند بزن.  زندگي زيباست.

بيا . ومرا با خود ببر...

         سالهاست در انتظارت،

دست به چانه نشسته ام !!!

آغوش سردت را با رويي گشاده خوشامد خواهم گفت.

مي دانم...

    بالاخره خواهي آمد. دير با زود ...

تورا در آغوش خواهم فشرد !برايم مثل روز روشن است.

راهي براي فرار از تو ،نيست.

تو مرا تنها نخواهي گذاشت.

نه جلوتر بيا...          مرا از تو هراسی به دل نیست.

خوب ميدانم، مرگ ميانبري براي وصال است.

              تاقيامت انتظار،  درها را بگشا...

نشاني آنجا رابراي ديدار زياد وعده داده ام.

    مي داني ؟!

دوست دارم بداني خيلي دوستت دارم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

                                                             

سا قيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست
يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست
ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو
يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تار نيست

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

کاش میدانست،غم تنهاییم را.

        کاش میدانست،آرزوی قلبم را...

   کاش میدانست،وفای عهدم را.

   کاش میفهمید،غمهای اشکم را...

           کاش تنها یکبار برای همیشه،

        به کلبه ی غمهایم سرک میکشید...

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 

زماني كه دلم ميلرزد. عجيب هواي نوشتن به سرم مي زند...

 و چه خوب مي نويسند اشكهايم بر روي كاغذ دفترم .دست خطش را تنها چشمان سياه خورشيد مي تواند ترجمه كند كه چون مادري مهربان با دستهاي گرمش سر تا سر وجود سردو يخ بسته اش را نوازش كند و به او ميگويد كه دوسش دارد...

در آرزوي كلام شيرينش به سراغ رويا خواهم رفت تا با او دردل كنم به او بگويم كه از او برايم سخن بگويد. تا حرفهايش را نقطه به نقطه به خاطر بسپارم،

تا روزي آن را در گلدان خاطراتم بكارم و روزها در انتظار جوانه زدنشان با قطره قطره هاي اشكم برايش لالا يي بخوانم .

كه آرامش صميمانه ام را به او هديه دهم،تا با رويي گشاده به من بوسه را چون لبخند  بر لبانم  بنشاند.

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 

داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است؛

يادم هست  به تو قول دادم ،
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.
يادم هست با چشمان سياهت
- که به زيبايي ِ يک رُمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردي ، و به من خنديدي.
يادت هست ليلی شدم؟
 
از روزي که يادم هست تو فرهاد بودي؛
و هنوز هم هستي ، و تا ابد خواهي ماند.
يادم هست غرورم را که شکستي ،
بر بيستونِ دلم حک کردم :
عشق را بايد کُشت،
يا با دروغ ، از روبرو ، يا با خيانت ، از پُشت.
پس از آن روز،
صلاح مملکتم را در دست خسروان ديدم؛
نه « دوستت دارم » ارزشي داشت، و نه عشق معني مي داد.
يادت هست وقتي اشکهايم را ديدي بازگشتي ؟
ديگر درست يادم نيست؛
و تو فهميدي ،
و دلت نشکست ،
وجودم خُرد شد ، ريز ريز شد و زمين ريخت.
يادت هست هر شبِ قبل از رفتنت مرا می بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛ يا نگفتي؟ يادم نيست.
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند ،
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند.
اشکهايم که تمام شد، دلم پر از خالي شد، خام شد.
مي داني ،
دروغ ِ اول سخت است، بعدي راحت مي شود.
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود ،
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود.
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم ،
ولي تا ابد مي دانم ،
يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيراهن سورمه ای را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛ يا از ديدن چشمان تو؟ يادم نيست.
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي ،
و برايم بهترين آرزوها را کردي ، و باز مرا در آغوشت گرفتی ،
و باز مرا بوسيدي ، و به سوي اقيانوس ديگري رفتي.
شايد اگر داستان ما افسانه نبود،
همين جا پيش من مي ماندي ، و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي.
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود ،
و تو - فرشته ء زيباي من - باز هم زشتي هاي مرا ديدي.
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛ يا از دست تو هم؟ يادم نيست.
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم ،
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم.
و چه مرزهايي که شکست ،
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدی و نميشنيدم
اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است ،
مثل منو تو!
حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار تنها از گذشته ها می گوييم؟
مي داني،
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟

داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :‌
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 

نسيمِ مهربان من...كه دستان لطيفش

گونه هاي خيسم را نوازش مي كند

واشك...اين آينه صداقت دل

چگونه طا قت دارد

زخم هایش راشستشو دهد

و اکنون من ماندم و.....

من ماندم و...

پنجره ای رو به دیوار

من ماندم و ناله ی آهی در پرواز

من ماندم و ...


 

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

اگر ديگر باراني نبارد...

اگر پائيزها پشت تابستان ها پنهان شوند...
اگر آسمان در حسرت حتي يک پرستو باقي بماند...
اگر نسيم ها نيامدنت را فرياد کنند...
اگر تا هميشه نگاهم به جاده ها خيره بماند...

باز هم دوستت خواهم داشت.
 ولی باز خواهم گفت: ماه من سلام

باز خواهم سرود:
از پنجره دلم به ستاره هايت نگاه می کنم
  چرا که هر ستاره آفتابيست  ومن آفتاب را باوردارم!
ومن ستاره ام را يافتم! من خوبی را يافتم ! به آسمانی از خوبی رسيدم
و چون بهار شکوفه کردم!

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 

شکستن تنها

 از فرو رختن شيشه از پنچره

به گوش نمی رسد...

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |

 

سرد است!

وسرما

زمانی از سر انگشتان وجودم فوران می کند

که خروشانی قلبم از حرکت باز می ايستد.

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت توسط بانوی اردیبهشت| |


Design By : Night Skin